Don’t be like the one who made me so old,
Don’t be like the one who left behind his name,
‘Cause they’re waiting for you like I waited for mine
And nobody ever came.
نقل قولی از گور ویدال به یاد دارم که میگفت: "چیزی بنویس، حتی اگر یادداشت خودکشی باشه"
Don’t be like the one who made me so old,
Don’t be like the one who left behind his name,
‘Cause they’re waiting for you like I waited for mine
And nobody ever came.
پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
برآنم که در کنار تو
لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگر گاهت درآیم
و
در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم
چه کم عمق بود هستی، پیش از افزوده شدن عمق نگاهت به آن
چه ناقص بودند رنگها، بی تعریف رنگ چشمهایت
چه تاریک بود زندگی منهای برق نگاهت
چه بندگانی هستیم ما اگر شکرگزار نباشیم خدا را در روز تولدت
من از وقتی تو نوشته هایم را میخوانی، مینویسم
از وقتی اولین نامه را نوشتم، نامه ای که نمیدانستم مفهومش چیست
نامه ای که معنایش را تنها در چشمان تو می یافت.
هیچ باوری نداشتن، منتظر چیزی نبودن، امید داشتن به اینکه روزی اتفاق بیفتد...
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند
تو همیشه از انتظار
من
جلوتر بودی
تو همیشه
غیر منتظره بودی...
-کریستین بوبن
اکران فیلم زبان اصلی سینما سپیده ساعت ده، قرارمون دم در سینما.
برای اینکه ساعت ده جلو سینما باشم باید ساعت شش راه بیفتم، ولی کار دنیا که حساب کتاب نداره! حتی وسط عید هم ممکنه هوا بد بشه یا ماشین خراب شه یا حتی ترافیک سنگینی پیش بیاد و ماشین ها و راننده هاشون قفل بشن.
همین پنج روز پیش بود که دلتنگیت راه گلوم رو بسته بود و دست بردار هم نبود، تصمیم گرفتم بیام، نه برای دیدنت که فقط نفس کشیدن از هوایی با هم. صبح با ماشین خودم راه افتادم و هوا آفتابی بود، یه روز بهاری به بزرگی خود بهار؛ اما امان از راه برگشت که بد هوایی بود و کولاک شدید، سرسره بازی ای بود تو اتوبان و تنها شصت کیلومتر آخر سه ساعت طول کشید. گمونم هستی هم برای زود به هم رسیدن و دیر از هم جدا شدنمون برنامه ریزی ای داشت.
پس با وجود اینکه تجربه چند ساله ام میگفت روز دهم عید هیچ ترافیکی نیست و همه مسافرهای عید یا قبلش برگشتن یا بعد از سیزده بدر برمیگردن، یه بلیط برای ساعت پنج عصر گرفتم.
ده دقیقه از ساعت پنج گذشته بود که تو، آخر راهی بودی و من با عجله بهت نزدیک و نزدیکتر میشدم. لذتی داشت انتظار تو، منتظر تو بودن شبیه به هیچ انتظاری نبود که من با انتظار ناراحتم و ترسان و گریزان ازش ولی انتظار تو نه. شناور تو خلسه انتظارت فیلمی که انتخاب کرده بودی رو حدس میزدم، اطمینان داشتم به سلیقه و انتخابت که تو دست پرورده خودم بودی!
هوا دیگه تاریک شده بود که تو ترمینال پیاده شدم. ساعت نه نزدیک سینما بودم و تو طبق معمول زودتر از من رسیده و به انتظارم ایستاده نه دقیقن جلوی سینما که جایی که از تاکسی پیاده میشدم. پیش از پیاده شدن یه نگاه به پوستر فیلمی که قرار بود ببینیم انداختم، انتخاب هات همیشه عالی بودن...:
پ.ن:
این پست یه جورایی به این پست ارتباط داره!
از خوشحالی لال شدم! حرف نمیتونم بزنم یا حتی بنویسم!
آزاده
کوروش
مهدی
باران
سریما
فرزاد
الهام
زهره
سیاوش
و ندا
دنیا دنیا ممنونم به خاطر همه مزه هایی که بهم چشوندید، به خاطر همه رنگ هایی که به زندگیم پاشیدید، به خاطر همه لحظه هایی که قلبم رو وادار کردید تند تند بزنه، به خاطر وزنی که به روحم دادید و به خاطر خودتون که هستید و من چه لبریزم الان از خوشبختی و عشق دوست هایی که نه فقط بهترین که سنگ محک رفاقتند.
امروز سر کلاس اقتصاد خرد، ب.الف یه کاغذ برداشت و این شعر رو نوشت: تو را من چشم در راهم؛ بعد ردش کرد به نون.جیم و بهش گفت که اون هم یه شعر عاشقانه روش بنویسه -از بازی هایی که همگی دوستش داریم- نون.جیم هم نوشت. در واقع وقتی داشتم شعر نون.جیم رو میخوندم خیلی برام آشنا بود، آشنا که نه، که آشنایی توانایی توصیف ارتباط روحم و این شعر رو نداشت. نمیدونستم مزه اش از کجا برام آشناست و چرا فانوس هایی رو تو هزار توی ذهنم روشن کرده، ولی این اتفاق افتاده بود بی توجه به من. شهودی بهم میگفت شعر از فروغ فرخزاده. ازش پرسیدم و تایید کرد. با نون.جیم سر کلاس زمزمه کردیم، کلش رو. و ذهنم درگیر این آشنایی بود... تا این که یکباره مثل سکانس پایانی فیلم شعبده باز، وقتی کل داستان برای بازرس رو میشه و ارتباط اتفاق ها رو میفهمه، پازل کامل شد...
کمتر شعر از کسی بهم میدادی و همیشه نوشته ها و شعرهای خودت بودن. این فکر کنم اولین شعری بود که خیلی خیلی وقت پیش نوشتی و تنها و مجرد بهم دادیش:
آفتاب میشود
خیلی وقته که دیگه نیستی...
من پیر شدم.
-غاده السمان
قتل با يك سيب