شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

Nobody


Don’t be like the one who made me so old,

Don’t be like the one who left behind his name,

‘Cause they’re waiting for you like I waited for mine

And nobody ever came.


-Jeff Buckley



جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

بی عنوان


تا فراموش کنی
چندی از این شهر سفر کن

-فریدون مشیری

پ.ن
چقدر دلم و بیشتر روحم سفر میخواد

سهم تو


آنقدر نیامدی
که
سهم سیبت در دستم پوسید


چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

میخواهم


پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز

برآنم که در کنار تو

لنگر افکنم

بادبان برچینم

پارو وانهم

سکان رها کنم

به خلوت لنگر گاهت درآیم

و

در کنارت پهلو گیرم

آغوشت را بازیابم

استواری امن زمین را زیر پای خویش


سکوت سرشار از ناگفته هاست- احمد شاملو

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

برای روز تولد الف.شین


چه کم عمق بود هستی، پیش از افزوده شدن عمق نگاهت به آن

چه ناقص بودند رنگها، بی تعریف رنگ چشمهایت

چه تاریک بود زندگی منهای برق نگاهت

چه بندگانی هستیم ما اگر شکرگزار نباشیم خدا را در روز تولدت



یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

غیر منتظره


من از وقتی تو نوشته هایم را میخوانی، مینویسم

از وقتی اولین نامه را نوشتم، نامه ای که نمیدانستم مفهومش چیست

نامه ای که معنایش را تنها در چشمان تو می یافت.

هیچ باوری نداشتن، منتظر چیزی نبودن، امید داشتن به اینکه روزی اتفاق بیفتد...

کلمه ها از زندگی ما عقب هستند

تو همیشه از انتظار

من

جلوتر بودی

تو همیشه

غیر منتظره بودی...


-کریستین بوبن


دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

مشکل برقی!



از وقتی لپ تاپم رو گرفتم دوبار به خاطر نوسان برق آداپتورش جوون مرگ شده، ماشینم هیچ وقت عیبی جز ایرادهای برقی نداشته، جک گوشی موبایلی که الان استفاده میکنم به سختی جا میره و شارژ کردن گوشیم پروسه سختیه، گوشی قبلیه هم که شارژ نگه نمیداشت
یه سوال تو مغزم جفتک میندازه:
چرا من با قسمتهای برقی دخیل تو زندگیم مشکل دارم؟!

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

داستان فیلم شعبده باز من

اکران فیلم زبان اصلی سینما سپیده ساعت ده، قرارمون دم در سینما.

برای اینکه ساعت ده جلو سینما باشم باید ساعت شش راه بیفتم، ولی کار دنیا که حساب کتاب نداره! حتی وسط عید هم ممکنه هوا بد بشه یا ماشین خراب شه یا حتی ترافیک سنگینی پیش بیاد و ماشین ها و راننده هاشون قفل بشن.

همین پنج روز پیش بود که دلتنگیت راه گلوم رو بسته بود و دست بردار هم نبود، تصمیم گرفتم بیام، نه برای دیدنت که فقط نفس کشیدن از هوایی با هم. صبح با ماشین خودم راه افتادم و هوا آفتابی بود، یه روز بهاری به بزرگی خود بهار؛ اما امان از راه برگشت که بد هوایی بود و کولاک شدید، سرسره بازی ای بود تو اتوبان و تنها شصت کیلومتر آخر سه ساعت طول کشید. گمونم هستی هم برای زود به هم رسیدن و دیر از هم جدا شدنمون برنامه ریزی ای داشت.

پس با وجود اینکه تجربه چند ساله ام میگفت روز دهم عید هیچ ترافیکی نیست و همه مسافرهای عید یا قبلش برگشتن یا بعد از سیزده بدر برمیگردن، یه بلیط برای ساعت پنج عصر گرفتم.

ده دقیقه از ساعت پنج گذشته بود که تو، آخر راهی بودی و من با عجله بهت نزدیک و نزدیکتر میشدم. لذتی داشت انتظار تو، منتظر تو بودن شبیه به هیچ انتظاری نبود که من با انتظار ناراحتم و ترسان و گریزان ازش ولی انتظار تو نه. شناور تو خلسه انتظارت فیلمی که انتخاب کرده بودی رو حدس میزدم، اطمینان داشتم به سلیقه و انتخابت که تو دست پرورده خودم بودی!

هوا دیگه تاریک شده بود که تو ترمینال پیاده شدم. ساعت نه نزدیک سینما بودم و تو طبق معمول زودتر از من رسیده و به انتظارم ایستاده نه دقیقن جلوی سینما که جایی که از تاکسی پیاده میشدم. پیش از پیاده شدن یه نگاه به پوستر فیلمی که قرار بود ببینیم انداختم، انتخاب هات همیشه عالی بودن...:

-شعبده باز



پ.ن:

این پست یه جورایی به این پست ارتباط داره!

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

پوزش


بنا به پاره ای مشکلات ساختاری که عمدتا معلول صفحه آبی(Blue screen) و البته کسالت مبسوط بنده وبلاگ نگار بوده، مدتی این مثنوی تاخیر شده که امیدوارم تسامح شما خواننده روی سپید، پریشانی حاضر را بر من ببخشایاند.


چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

جشن تولد سورپریز من


از خوشحالی لال شدم! حرف نمیتونم بزنم یا حتی بنویسم!

آزاده

کوروش

مهدی

باران

سریما

فرزاد

الهام

زهره

سیاوش

و ندا

دنیا دنیا ممنونم به خاطر همه مزه هایی که بهم چشوندید، به خاطر همه رنگ هایی که به زندگیم پاشیدید، به خاطر همه لحظه هایی که قلبم رو وادار کردید تند تند بزنه، به خاطر وزنی که به روحم دادید و به خاطر خودتون که هستید و من چه لبریزم الان از خوشبختی و عشق دوست هایی که نه فقط بهترین که سنگ محک رفاقتند.


سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

صفحه آبی


هم اکنون، در نهایت آرامش، فارغ از هرگونه عصبیت و بداخلاقی، در کمال خونسردی و بیتفاوتی، خبر نه چندان مهم پاک شدن کلیه اطلاعات اعم از درسی، کمک درسی، عاطفی، آدرس های اینترنتی، رمزهای عبور، صفحات بوکمارک، ترانه ها و اشعار، فیلم ها و ویدیوها، عکس ها و نقاشی ها، کتب و مجلات الکترونیکی و کلا هرآنچه در حافظه لپ تاپم بود را به اطلاع شما خواننده محترم میرسانم.
پر واضح است که اکنون بنده حتی ککی هم در حال گزیدن از این اتفاق نداشته و شرایط کاملا تحت کنترل میباشد.

الف.ر


یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

آفتاب میشود


امروز سر کلاس اقتصاد خرد، ب.الف یه کاغذ برداشت و این شعر رو نوشت: تو را من چشم در راهم؛ بعد ردش کرد به نون.جیم و بهش گفت که اون هم یه شعر عاشقانه روش بنویسه -از بازی هایی که همگی دوستش داریم- نون.جیم هم نوشت. در واقع وقتی داشتم شعر نون.جیم رو میخوندم خیلی برام آشنا بود، آشنا که نه، که آشنایی توانایی توصیف ارتباط روحم و این شعر رو نداشت. نمیدونستم مزه اش از کجا برام آشناست و چرا فانوس هایی رو تو هزار توی ذهنم روشن کرده، ولی این اتفاق افتاده بود بی توجه به من. شهودی بهم میگفت شعر از فروغ فرخزاده. ازش پرسیدم و تایید کرد. با نون.جیم سر کلاس زمزمه کردیم، کلش رو. و ذهنم درگیر این آشنایی بود... تا این که یکباره مثل سکانس پایانی فیلم شعبده باز، وقتی کل داستان برای بازرس رو میشه و ارتباط اتفاق ها رو میفهمه، پازل کامل شد...

کمتر شعر از کسی بهم میدادی و همیشه نوشته ها و شعرهای خودت بودن. این فکر کنم اولین شعری بود که خیلی خیلی وقت پیش نوشتی و تنها و مجرد بهم دادیش:

آفتاب میشود

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

خیلی وقته که دیگه نیستی...

من پیر شدم.


شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

دو چشم فرنگی

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

-غاده السمان

جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

خانوم نویسنده -داستان کوتاه چهارم


قتل با يك سيب

بالاي سرم مي ايستي، پشت کاناپه. سيب سرخي دستت است. سيب را قل مي دهي روي مبل. سيب قل مي خورد مي آيد كنار دستم. صورت سرخت را، چشم هاي قرمزت را، موهاي مشكي ات را، روي سطح صاف و براق سيب مي بينم و بعد...گازت مي زنم. جيغ نمي كشي. مبل را دور مي زني و كنارم مي نشيني.
-خوشمزه بود؟
صورتت روي سيب كج و كوله مي شود.

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

من-بند دوم-تردید


مردد ام،

اندازه تردید خدا در گناه بنده اش


سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

Do You


I whisper in your ear
Do you dream of me?



دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹



یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

فرار نکن


فرار نکن!
آسمان ها به هم راه دارند...


شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

ادامه آرامش



بچه که بودم همیشه مداد رنگی های خوبی داشتم با رنگ های کامل -شاید چون پدر و مادرم هردو معلم بودند-؛ مداد سفید جعبه مدادرنگی هایم بلند ترین مداد بود و بیکارترین. استفاده اش را نمی دانستم و ذهن کودکم در پی جوابی برای سوال چرایی وجودش؛ دوستش داشتم بخاطر جبران بی محلی ناخواسته ام؛ ابراز محبتم اغلب پس از چند نقاشی و رسم، تلاش بیهوده ای برای استفاده از آن کنار رنگ های کوتاهتربود. گاهی مستاصل از رام کردن، با مداد تراشی گستاخی اش را تنبیه مینمودم و به محض دیدن براده های سفید رنگ مغزش، جا میخوردم از خودم و دوباره نوازشی بود و تفقدی و همین دلیل بلندی مستمر مداد سفید بود. سپیدی اش به روی کاغذ سفیدم، بچه گی ام، روحم، چشمگیر نبود. کودکی ام سپید بود و مداد سفید عرصه ای نداشت.
ولی گویی که فارغ بود از همه با آن قد بلندتر، انگار میدانست روی صفحه ای، لوحی، بومی تیره تر در آینده آرزویم خواهد بود داشتن بلندترین مداد سفید و آن قدر آرام...

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

آرامش


آرامم،
مثل مداد سفید جعبه مداد رنگی کودکی ام