اکران فیلم زبان اصلی سینما سپیده ساعت ده، قرارمون دم در سینما.

برای اینکه ساعت ده جلو سینما باشم باید ساعت شش راه بیفتم، ولی کار دنیا که حساب کتاب نداره! حتی وسط عید هم ممکنه هوا بد بشه یا ماشین خراب شه یا حتی ترافیک سنگینی پیش بیاد و ماشین ها و راننده هاشون قفل بشن.

همین پنج روز پیش بود که دلتنگیت راه گلوم رو بسته بود و دست بردار هم نبود، تصمیم گرفتم بیام، نه برای دیدنت که فقط نفس کشیدن از هوایی با هم. صبح با ماشین خودم راه افتادم و هوا آفتابی بود، یه روز بهاری به بزرگی خود بهار؛ اما امان از راه برگشت که بد هوایی بود و کولاک شدید، سرسره بازی ای بود تو اتوبان و تنها شصت کیلومتر آخر سه ساعت طول کشید. گمونم هستی هم برای زود به هم رسیدن و دیر از هم جدا شدنمون برنامه ریزی ای داشت.

پس با وجود اینکه تجربه چند ساله ام میگفت روز دهم عید هیچ ترافیکی نیست و همه مسافرهای عید یا قبلش برگشتن یا بعد از سیزده بدر برمیگردن، یه بلیط برای ساعت پنج عصر گرفتم.

ده دقیقه از ساعت پنج گذشته بود که تو، آخر راهی بودی و من با عجله بهت نزدیک و نزدیکتر میشدم. لذتی داشت انتظار تو، منتظر تو بودن شبیه به هیچ انتظاری نبود که من با انتظار ناراحتم و ترسان و گریزان ازش ولی انتظار تو نه. شناور تو خلسه انتظارت فیلمی که انتخاب کرده بودی رو حدس میزدم، اطمینان داشتم به سلیقه و انتخابت که تو دست پرورده خودم بودی!

هوا دیگه تاریک شده بود که تو ترمینال پیاده شدم. ساعت نه نزدیک سینما بودم و تو طبق معمول زودتر از من رسیده و به انتظارم ایستاده نه دقیقن جلوی سینما که جایی که از تاکسی پیاده میشدم. پیش از پیاده شدن یه نگاه به پوستر فیلمی که قرار بود ببینیم انداختم، انتخاب هات همیشه عالی بودن...:

-شعبده باز



پ.ن:

این پست یه جورایی به این پست ارتباط داره!